سه دو یک دات کام دوستت دارم را هیچ گاه نفهمیدیسه دو یک دات کام

کاش میفهمید ...! ( عاشقانه های من )

می نویسم برایش تا بداند دوستش دارم

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ کاش میفهمید ...! ( عاشقانه های من ) خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 20:0 ] [ 3 تا آس و پاس ]

[ ]

این وبلاگ قدیمی مجدد آپ خواهد شد!

[ جمعه سی و یکم خرداد 1392 ] [ 20:13 ] [ 3 تا آس و پاس ]

[ ]

+ خسته از بودن ِ تو / خسته تـر از رفتـن ِ تو ...

[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 19:7 ] [ 3 تا آس و پاس ]

[ ]


باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

گل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند

[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 12:23 ] [ 3 تا آس و پاس ]

[ ]

چه شب ها دست به دعا برمی داشتیم
بی آنکه امیدی داشته باشیم کسی صدایمان را بشنود
در قلبمان آوای امید بخشی سو سو می زد اما خارج از درک ما بود
حال از ترس رها شده ایم
اگر چه می دانیم برای ترساندن ما چیزهای بسیاری هست
کوه ها را در می نوردیم بی آنکه بدانیم در توانمان هست یا نیست
ایمان معجزه می کند
امیدی است پاینده
چه کسی می داند معجزه ایمان چه می کند
تو می روی حتی بی آنکه بدانی چگونه
هر گاه ترس بر تو چیره شد
دعا را فراموش نکن
امید مثل پرندگان تابستانی بر سرت به پرواز در می آید
حال اینجایم
با قلبی سرشار که نمی توانم شرح دهم
قلبی سرشار از ایمان و واژه هایی که هرگز تصور نمی کردم
ماریا کری

[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 12:20 ] [ 3 تا آس و پاس ]

[ ]


عازم یک سفــــــــــــــرم

سفری دور به جایی نزدیـــــــــــــک

سفری از خود من به خــــــــــــــــــــــــ ــــودم

مدتی است نگاهم به تماشای خداســـــــــــــــــــــ ت

و امیــــــــــــــــــــــ ــــــــدم به خداوندی اوســــــــــــــــــــــ ــــــــــت

[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 12:16 ] [ 3 تا آس و پاس ]

[ ]


من به دنبـــــــــــــــــــــال دلــــــــــی می گردم

که در آن خانه بســـــــــــــــــــــــــــازم با شور

پشــــــــــــــــــــــت هر پنـــــــــــــــــــــجره اش

گل بـــــــــــــــــــــــــــکارم با عشـــــــــــــــــق

بنشــــــــــــــــــــــــــــــــــینم بــــــــــا یــــــــــــار

گویـــــــــــــم از حرف و ســـــــــــخن ها بسیار

در این خانه عشــــــــــــــــاق همیشه باز است

چون که در روح در و دیــــــــــــــــــــوارش

جز دم عشــــــــــــــــــــــق و صــــــــــــــــــفا

ندمیدســــــــــــــــــــــــــــــت به آن معمارش

راســـــــــــــــــــتی یادم رفت که بگویم با تو

از نام و نشـــــــــــــــــــــــــان خاکـــــــــــــش

به صــــــــــفای دل عشـــــــــــــــــــــاق جهان

بنـــــــــــــــوشـــــــــتیم بر سنـــــــــــگ درش

که نبـــــــــــاشـــــــــــد اینـــــجــــــــــــــــــــــــا

جای آن کس که ندارد عشق و سودا به سرش

[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 12:10 ] [ 3 تا آس و پاس ]

[ ]


رابطه هایمان مجازی..........دردهایمان واقعی...


دروغ هایمان مصلحتی.........شکستنمان واقعی....


معشوق هایمان خیالی....... عشق هایمان واقعی...

[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 12:8 ] [ 3 تا آس و پاس ]

[ ]


به سلامتی
اونی که واسه رفتنش گریه کردی …
اون رفت واسه رفیقاش تعریف کرد باهم خندیدن …

[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 12:6 ] [ 3 تا آس و پاس ]

[ ]


دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 12:6 ] [ 3 تا آس و پاس ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه